حکیم باشی

نسخه یک پزشک برای کاستن فشارهای ذهنی خویش

ماهی آزاد
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۸  

آرام بود و با وقار. عادت مردم محله شده بود که هر روز صبح موقع رفتن بر سر کار او را نگاه کنندو از ارامش و زیبایی او انرژی بگیرند . لب که می گشود جز زلالی آب ، نجوایی نداشت . با هر نفسش پاکی آب را به درون می کشید . رقص اندام زیبایش موجهای کوچک را وادار به همراهی می کرد .

بله قصه ، قصه ی یک ماهی است

یک ماهی مثل همه ماهی ها

مثل همه ی موجودات

        مثل من

                مثل تو

                        مثل ما ...

هر وقت که از کنار تنگ بلورش رد می شدی بی اختیار تو را به توقفی و نگاهی میهمان می کرد و با حرکات دلفریبش چشمانت و افکارت را با خود می برد . به آرامش ، به حرکت ، به آزادی در آب

اما چه کسی از دل ماهی ها خبر دارد ...

ماهی کوچک اندیشه اش همین بود .  دیگرانی که بیرون از تنگ بلور بودند ازوی تعریف و تمجید کنند و رقصش در اب را مثال بزنند ولی هیچ کس از حصار شیشه ای دورش صحبتی نمی کرد . امان از چشمهای بی رمق که تفاوت انعکاس ازادی از میان شیشه را با عطر خوش ازادی متوجه نمی شدند .

ماهی کوچک احساس خفقان می کرد . به هرگوشه از پهنای کوچک تنگ می رفت سرش به شیشه می خورد و محکوم به بازگشت می شد . انقدر چرخیده بود که راست رفتن را داشت فراموش می کرد .

امروز صبح کاملا از این وضع پریشان شده بود . برای بیرون رفتن از حصار شیشه ای دوران خود را محکم به دیواره ی تنگ می کوبید و چون نتیجه ای نمی گرفت به سمت دیگر راهی می شد . اما پاسخ تنگ بلور همان بود : بمان

امروز صبح همه ی رهگذران متوجه ی اشفتگی ماهی شده بودند. همه فکر می کردند که او مجنون شده . یکی می گفت آب تنگ را عوض کنید . یکی می گفت برایش تکه نانی بیندازید . یکی قطعه یخی  در اب انداخت شاید گرمای تن ماهی رفع شود.

اما هیچ کدام ماهی را دلسرد نمی کرد . تمام پیشانیش کبود شده بود . حتی اب تنگ هم نمی توانست اشک چشمش را پاک کند . ضربان قبلش به واسطه ی سردی یخ و خمیر نان به شماره افتاده بودند . چند باری دهانش را باز و بسته کرد و به ته تنگ افتاده در اخرین تقلاها ، نگاهش به بالای تنگ اب افتاد . جایی که هیچ شیشه ای نبود . گرچه انجا هم به شفافیت شیشه بود ، اما نوار سبزی که دور لبه ی تنگ بسته شده بود ، گویی او را به راهی هدایت می کرد .

ماهی کوچک چند بار لبهایش را باز و بسته کرد ، اما هیچ کس نفهمید که او چه می گوید . تکیه بر کف تنگ بلوری زد و محکم به سمت بالا شنا کرد و موجهای کوچک به او یا علی گفتند . دو قطره ی کوچک که از دم ماهی روی سطح اب تنگ چکید اخرین یادگاری ماهی در تنگ بود .

ظهر که همه از کار بر می گشتند تنگ خالی بود .

هرکس چیزی می گفت . یکی می گفت ماهی بیمار بود ، ان یکی می گفت مجنون بود .

اما ارامش ماهی که در  سبزهای زمین آرمیده بود ندای دیگری داشت . ندایی که صبح روز بعد همه ی تنگ ها را خالی از ماهی کرد .

چند نکته از قلم افتاده :

1- امدن دوباره مامان حورای گلم رو به خودم و همه ی کسانی که نوشتن ایشون رو دوست دارند تبریک می گم .

2- پستی را که در مورد اجیل مشکل گشا نوشتم مثل همه ی اگر چه شعری قدیمی است اما دوستش دارم و در مورد خودم فکر می کنم لازم بود که دوباره بخونم . اگر دوستان با اوضاع جاری مناسب نمی دانند عذر من را ببخشند .

3- و اما عکسی که از جناب ایمان ملکی در پست تقدیرکجا و تدبیر کجا اوردم . بسیار دوست دارم . ایده ای توی این نقاشی هست که باید براش داستان نوشت .

در پناه خدایی که مقدر کرد ما را و تدبیر مارا - حکیم باشی

 

 


کلمات کلیدی: دل نوشته ها
 
تدبیر کجا . تقدیر کجا
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۸  

دست تقدیر تو بر پیشانی پر چین ما

آن هنگام که قلم در دست من و سوگند تو جاری می گردد ، دفتر تعقل اختیار می کنم و تو بر پیشانیم می نگاری

می نویسم تدبیر ، می نویسی تقدیر

تدبیر کجا و تقدیر کجا

گویی اضداد حتی در نیازهای من  و قدرتهای تو جاری گشته . هربار که در اوج کامیابی در پرواز هستم ناگاه صاعقه ای غیر قابل پیش بینی همه چیز را بر هم می زند و گاه که در عمق نا امیدی سکوت اختیار می کنم ، در عین ناباوری ورق را بر می گرداند .

هر بار که چشمها را می گشایم ، حقایقی از درونم پنهان می شود . این بار چشمها را می بندم تا اسرار بیرون را بر من اشکار کنی .

بیا در تدبیر من و تقدیر تو نیک بنگریم . تقدیر تو بر پایه ی تدبیر توست اما تدبیر من فارغ از همه ی تقدیر هاست . نیک می دانم که جز شادکامی من نمی خواهی اما تقدیر را چه کسی می نویسد جز تو ؟

حوادث باورنکردنی روزگار تلنگری است به ما که : هی فلانی اتفاقات بد نیز گاهی هست . اما مگر نه اینکه اینها برای عبرت بشرند . باور کن که عبرت گرفتم .

کافیست قدری از تو دور شد تا  این چرخه ی معیوب دوری ، هر لحظه بین ما بیشتر فاصله بیندازد .

ای دلسوز ترین خدای روزگار که اغیار تو را در خانه ی سنگی و من تو را خویش می یابم ؛ مگر نه اینکه گفتی بخوانید تا اجابت کنم . خواندن فرا گرفتم پس گوش کن تا بخوانم :

دل تنگ لبخندهایی که تو بر لبانم جاری می کردی شده ام . لبریزم کن از خویش که بی تو هیچم

تدبیر را بر تقدیرت استوار می کنم  . اینک تدبیر من از آن تقدیر توست .

مقدر کن آنچه تو خواهی که می دانم جز شادی مخلوق نمی خواهی .

زمان تقدیر - پیشانی حکیم باشی


کلمات کلیدی: دل نوشته ها
 
رنگین کمان یک رنگ
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۱  

رنگین کمان سادگی

من و تو از یک جنس بودیم

نور ...

تو را به جلای الماس بخشیدند و مرا به پوچی بی انتهای فضا

تو هزار رنگ گرفتی  

و من هنوز بی رنگم

حکیم باشی -کمی مانده به بهار


کلمات کلیدی: دل نوشته ها