
آرام بود و با وقار. عادت مردم محله شده بود که هر روز صبح موقع رفتن بر سر کار او را نگاه کنندو از ارامش و زیبایی او انرژی بگیرند . لب که می گشود جز زلالی آب ، نجوایی نداشت . با هر نفسش پاکی آب را به درون می کشید . رقص اندام زیبایش موجهای کوچک را وادار به همراهی می کرد .
بله قصه ، قصه ی یک ماهی است
یک ماهی مثل همه ماهی ها
مثل همه ی موجودات
مثل من
مثل تو
مثل ما ...
هر وقت که از کنار تنگ بلورش رد می شدی بی اختیار تو را به توقفی و نگاهی میهمان می کرد و با حرکات دلفریبش چشمانت و افکارت را با خود می برد . به آرامش ، به حرکت ، به آزادی در آب
اما چه کسی از دل ماهی ها خبر دارد ...
ماهی کوچک اندیشه اش همین بود . دیگرانی که بیرون از تنگ بلور بودند ازوی تعریف و تمجید کنند و رقصش در اب را مثال بزنند ولی هیچ کس از حصار شیشه ای دورش صحبتی نمی کرد . امان از چشمهای بی رمق که تفاوت انعکاس ازادی از میان شیشه را با عطر خوش ازادی متوجه نمی شدند .
ماهی کوچک احساس خفقان می کرد . به هرگوشه از پهنای کوچک تنگ می رفت سرش به شیشه می خورد و محکوم به بازگشت می شد . انقدر چرخیده بود که راست رفتن را داشت فراموش می کرد .
امروز صبح کاملا از این وضع پریشان شده بود . برای بیرون رفتن از حصار شیشه ای دوران خود را محکم به دیواره ی تنگ می کوبید و چون نتیجه ای نمی گرفت به سمت دیگر راهی می شد . اما پاسخ تنگ بلور همان بود : بمان
امروز صبح همه ی رهگذران متوجه ی اشفتگی ماهی شده بودند. همه فکر می کردند که او مجنون شده . یکی می گفت آب تنگ را عوض کنید . یکی می گفت برایش تکه نانی بیندازید . یکی قطعه یخی در اب انداخت شاید گرمای تن ماهی رفع شود.
اما هیچ کدام ماهی را دلسرد نمی کرد . تمام پیشانیش کبود شده بود . حتی اب تنگ هم نمی توانست اشک چشمش را پاک کند . ضربان قبلش به واسطه ی سردی یخ و خمیر نان به شماره افتاده بودند . چند باری دهانش را باز و بسته کرد و به ته تنگ افتاده در اخرین تقلاها ، نگاهش به بالای تنگ اب افتاد . جایی که هیچ شیشه ای نبود . گرچه انجا هم به شفافیت شیشه بود ، اما نوار سبزی که دور لبه ی تنگ بسته شده بود ، گویی او را به راهی هدایت می کرد .
ماهی کوچک چند بار لبهایش را باز و بسته کرد ، اما هیچ کس نفهمید که او چه می گوید . تکیه بر کف تنگ بلوری زد و محکم به سمت بالا شنا کرد و موجهای کوچک به او یا علی گفتند . دو قطره ی کوچک که از دم ماهی روی سطح اب تنگ چکید اخرین یادگاری ماهی در تنگ بود .
ظهر که همه از کار بر می گشتند تنگ خالی بود .
هرکس چیزی می گفت . یکی می گفت ماهی بیمار بود ، ان یکی می گفت مجنون بود .
اما ارامش ماهی که در سبزهای زمین آرمیده بود ندای دیگری داشت . ندایی که صبح روز بعد همه ی تنگ ها را خالی از ماهی کرد .
چند نکته از قلم افتاده :
1- امدن دوباره مامان حورای گلم رو به خودم و همه ی کسانی که نوشتن ایشون رو دوست دارند تبریک می گم .
2- پستی را که در مورد اجیل مشکل گشا نوشتم مثل همه ی اگر چه شعری قدیمی است اما دوستش دارم و در مورد خودم فکر می کنم لازم بود که دوباره بخونم . اگر دوستان با اوضاع جاری مناسب نمی دانند عذر من را ببخشند .
3- و اما عکسی که از جناب ایمان ملکی در پست تقدیرکجا و تدبیر کجا اوردم . بسیار دوست دارم . ایده ای توی این نقاشی هست که باید براش داستان نوشت .
در پناه خدایی که مقدر کرد ما را و تدبیر مارا - حکیم باشی