حکیم باشی

نسخه یک پزشک برای کاستن فشارهای ذهنی خویش

برای فی فی نازم
ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٥  

برای فی فی نازم

خواهرزاده ی زیبایم سلام . از اینکه نامه ی من دیر به دلت می رسد عذر می خواهم . اخر پستچی ذهنم کمی کند شده . این روزها شناسنامه ها هم در کار خود صادق نیستند مثل خیلی چیزهای دیگر . مثلا همین ضرب المثل که می گویند ادمی با خاطرات زنده هاست . پس تکلیف فی فی هایی که بدنیا می ایند چیست ؟ تو باور نکن .

نی نی ها و فی فی ها هم صحبت های خوبی هستند . هر چه بگویی لام تا کام حرف نمی زنند . نه با غصه هایت الکی سر تکان می دهند و نه با خنده هایت الکی دندان نشان می دهند . فقط هاج و واج به دنیای عجیب ما ادمها نگاه می کنند و شاید ...

شاید خمیازه ای ، استفراغی یا خوابی حواله ی ما ادمهای عجیب کنند .

اخه بچه ی 5 روزه و چه به این همه حرف زدن ها .

دروغگویی ما که به همین جا ختم نمی شه. مثلا یه ضرب المثل دیگه که می گه بیایید بزرگ شدن رو از بچه ها یاد بگیریم . مطمئن باش کسی که این حرف رو می زنه هرگز بهش عمل نمی کنه . اخه کدوم ادم بزرگی وقتی یکی اونو در اغوش میکشه پی پی می کنه یا وقتی می خوای لبش رو ببوسی توی دهنت استفراغ می کنه .

خلاصه فی فی جان بیا از این حرف ها بگذریم . تو دل مامان بودن بهت خوش گذشت ؟ حتما خوش گذشته. اینا رو می گم که اگه یک روزی ، یه روزی که خوندن یاد گرفتی و وبلاگم رو دیدی سر مامانی داد و بیداد نکنی . خیلی خیلی قبل از اینکه تو دل مامانی بیای توی ذهنش بودی . بعد هم که تو دل مامان خودتو جا کردی زندگی مامانی تو شدی . مامان واسه تو خورد ، واسه تو خوابید ، واسه تو نگران شد ، واسه تو همه ی درد و غمهاش رو فراموش کرد . مامانی واسه زندگی کرد . وقتی می خواستی به دنیا بیای واسه خاطر اینکه دل تو رنجیده نشه ، دل خودشو با چاقو باز کرد .  وقتی هم که به دنیا اومدی با بیدار شدنت بیدار شد ، با خوابیدنت مراقب شد ، با زرد شدنت قرمز شد و با سفید شدنت سیاه .

حتی وقتی بزرگ بشی هم جای پنجره ای که مامان برای بیرون اوردن تو توی دلش ساخت می مونه . البته هیچ مامانی اون پنجره رو به بچه اش نشون نمی ده چون تنها یادگاری روزاییه که وقتی تو خودت نبودی ، اون تو رو توی دلش داشت .

تازه این فقط یک نفر از اون ادمهایی بود که تو باهاشون هم خونه می شی . بابا و آبجی آیدا هم هر کدوم واسه خودشون قصه ای دارن . شاید یه شب دیگه هم اونا رو واست تعریف کردم

فی فی جان قدر اومدنت رو می دونیم . خودت هم قدرش رو بدون و ساده ازش نگذر حتی اگه دوس داشته باشی ساده زندگی کنی .

دایی حکیم باشی خیلی دوست داره – ششمین روز حیات از نگاه فی فی – بیرون شیکم مامان


کلمات کلیدی: خاطره
 
دانلود برنامه دفترخاطرات
ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢  

برنامه ی مفید و کاربردی دفترخاطرات که یک بانک اطلاعاتی برا پایه microsof access 2010 آماده شده .

برنامه دفتر خاطرات کاملا فارسی رو از اینجا دانلود کنید

امیدوارم مفید باشد . اگر نظر و پیشنهادی برای بهتر کردن این بانک اطلاعاتی دارید حتما خبرم کنین .

برنامه دفتر خاطرات فارسی - فرنگار

با تشکر - حکیم باشی


کلمات کلیدی: دل خالی کن
 
وااای . انالله و انا الیه راجعون
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱  

امروز یک پیامی دریافت کردم که شوکه شدم . فقط پیام رو می گذارم و سکوت می کنم :

سلام
من از اقوام دنیز هستم از وبلاگ ایشون به اینجا اومدم.........     می دونم دنیز به دوستان مجازیش خیلی علاقه مند بود.......... متاسفانه دنیز و دختر کوچکترش دیروز بر اثر تصادف در راه بازگشت از مشهد فوت کردند......... متاسفم که خبر بد دادم ........ فوتشون دردناک و نفسگیر بوده برای همه ما

 

انا لله و انا الیه راجعون


کلمات کلیدی: دل خالی کن
 
دارم می خونم
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٤  

بعد از کلی اتفاق عجیب و غریب که واسه من افتاد از اتش سوزی داروخانه خانمم و ... انقدر گرفتار کارو بدو بدو شدم که کلا نه من و نه پیشی شب  و روز نداریم . نه خواب ، نه تفریح و نه هیچی .

می خوام واسه خودم یک زنگ تفریح بذارم . لااقل یک ساعتی از هفته رو بذارم و خودم رو خالی کنم . چون دیگه از ننوشتن خسته شدم  . الان یک هفته ای می شه که شبها جای گفتن دوست دار م و دیدن هجویات تلویزیون ، من و پیشی شروع کردیم به خوندن کتاب . از مثنوی شروع کردیم . یه خورده سخته چون مدت زیادیه کار اینچنینی نخوندم معنی خیلی از ابیات برام ملموس نیست و حتی خوندنش هم برام راحت نیست اما هرچی باشه از نخوندن بهتره .

دیروز به مناسبت روز پزشک با پیشی رفتیم توی باغچه ی کنار بازار و چند تا کتاب برای دوستان هدیه خریدم . البته تمام کتاب های انتخابی از مرحوم قیصر امین پور (همشهری خانمم) بودند  . و هرچی از کتابهای اون که توی باغچه گل کرده بود برای خودم خریدم (به مناسبت بزرگداشت روز خودم )

گاهی ادم با خودش فکر می کنه آیا شاعر برای ما نوشته یا برای خودش ؟ نمی دونم والله . من که اینها رو می نویسم خالی می شم . لابد ادمهای بزرگتر از منهم همین حس رو دارند . هر چی که هست چند تا چیز رو از شعرهای قیصر تا الان فهمیدم . اول از همه اینکه از خودش و دنیای دور و بر خودش نوشته . قصد هیچ تملقی نداشته . اگر چه حرف دل خودش رو زده اما همه اش نگران این بوده که نکنه نا مفهموم برای دیگران باشه و به این خاطر زیر نویس زیادی توی شعرش داره (شاید یادگاری از سردبیری کیهان بچه ها باشه .) هر جا نتونسته با شعر حرف بزنه نثر نوشته و اصلا نترسیده که دیگران چه نقدی ممکنه بهش بگیرن و من از نثر نوشته هاش بیشتر از شعرهاش خوشم اومده

و یه چیزی خیلی ناراحت کننده در مورد اون شاعر یا بهتر بگم دل نویس اینکه یه جا از نوشته هاش در مورد حاشیه نشینی گفته . من در حاشیه به دنیا امدم اما نمی خواهم در حاشیه بمیرم . 

نمی دونم چرا وقتی اینو خوندم بغضم گرفت . اخه شهری که محل تولد و دفن اون بود یک شهر حاشیه ای (گتوند) در یه استان حاشیه ای (خوزستان) ، در حاشیه همون شهر و در حاشیه ی قبرستان شهدای اون شهر بود.

خیلی دلم گرفت ، انقدر زیاد که تو دلم از خدا خواستم اون تیکه ی کوچیک خاک رو مرکز دنیا بکنه .

حکیم باشی حاشیه ای - حاشیه دنیا - نزدیک ساعت 1 صبح

 


کلمات کلیدی: دل خالی کن
 
سره از ناسره جدا کردن فرزند یک اخراجی (نامه ای به ...)
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٢  

درود

امشب فیلم تاسف باری را دیدم که دیگه سکوت را جایز ندونستم. شماره ی یک تو به راحتی دو شد . در پیچ و خمی عجیب یک و نیمی امد که نه یک بود و
نه دو . می خوام بدانم که کدام چرتکه تو را سه (!!!) کرد ؟

شماره ی یک تو صداقت بود . شماره ی دویت ملیت و اینک شماره
ی سه ات ...

خدا رحمت کند گیوه چی فیلمت را که گفت : فاصله ی حریت تا
خریت یک نقطه است  . حریت نکردی همشهری ،
نکردی ، نکردی

بازی زمانه رنگها دارد . یکی قرمز شد و یکی آبی . لابد
دراین رنگبازی زمانه تو بیرنگی ؟ پس اجازه بده بی رنگها را جلوی چشم تو از قاب
منشور بگذرانم تا رنگهاببینی پنهان شده در کور رنگی ما آدمها .

عزیز افراطی زده ام ، منِ اخراجی زاده سه رنگم . رنگی که تو
در سه شدنت ندیدی .

خواندی و خواندند در فیلمت  که «همه چی ارومه» . بخواب شیرینم که همه چی از
نظر شما آرومه . شاید از آخرین باری که بر سر مزار اخراج شده ها بودی خیلی گذشته ،
اما بدان که هیچ چیز آرام نیست و هرگز آرام نخواهد گرفت . ایرانی و آرامش ؟!! حاشا
به همت ایرانی که دمی آرام باشد .

شاید درشت ننوشتم اما درست نوشتم . شاید درست نگفتی اما
درست بشنو که به عقلانیت ایرانی توهین کردی.

تو وفیلمت 3 شدی اما من و اخراجی ها هنوز یکیم .

خوش بحال آنها که شربت شهادت نوشیدند .

حکیم باشی اخراجی زاده – دخمه ی سینما – سانس آخر


کلمات کلیدی: اندیشه
 
مجسمه ای رفت
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٢  

اریوبرزن هم رفت .

.

.

.

 


 
!!!!!
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٧  

به زودی می نویسم !!!!

اگر سیر شوم

            اگر گرم شوم

                       گر ایمن شوم

                                    اگر ...


 
کارکنان شهرداری اندیمشک
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱  

از انجا که نمی دونستم بغضم را کجا خالی کنم ، جایی را محرم تر از اینجا و گوشی را شنواتر از صفحه سفید این پست پیدا نکردم .

مدت 20 ماه است که کارکنان زخمت کش شهرداری شهرستان اندیمشک بدون دریافت حقوق و دستمزد کار کرده اند و روزگار گذرانده اند . بله روزگار گذرانده اند اما اینکه چطور هیچ کس خبر ندارد .

شاید وقتی از کنار شهرداری عبور می کنی و روی یگ پارچه نوشته می خوانی که نوشته شده 20 ماه گرسنگی ، با کی سر تکان دادن بگذری ، اما آیا واقعا می توانی بگذری ؟

وقتی که پارچه نویسی و اعتراض جواب نمی دهد شاید خودسوزی جلوی شهرداری جواب گو باشد . اما این کار هم فایده ای نداشت و امروز به سادگی نیروهایی با سابقه ی 5-6 ساله را اخراج کردند . از کار کردن بدون مزد اخراج شدند .

امروز وقتی یکی از همین بندگان خدا آمده بود تا در عین نداری ، خون خود را به نیازمندان اهدا کند از کوچکی خودم در برابر سخاوت این جوانمردان شرمنده شدم .

هیهات من الظله


کلمات کلیدی: اجتماعی ،کلمات کلیدی: اندیشه