حکیم باشی

نسخه یک پزشک برای کاستن فشارهای ذهنی خویش

سلام و عذر خواهی
ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٤  

از این که نمی تونم مدتی بنویسم عذر می خوام اما همیشه در فکرتون هستم و به زودی زود بر می گردم .

حکیم باشی .


 
قصه پیر خار کن (قصیده مشکل گشا)
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٦  
الهه جان قصیده پیر خار کن رو برات ایمیل کردم . امیدوارم به دستت برسه . لطفا اگر دریافت کردی منو بی خبر نگذار
خدا مامان خوب و مهربونت را رحمت کنه  - حکیم باشی
دوستان عزیزم .  راستش کلی ایده برای نوشتن دارم اما اکثرا ناتمام مانده . دلم می خواد نوشته هام مال خودم باشه و از کسی کپی نکنم به این خاطره که نوشتن برام کمی سخت شده اما خواهم نوشت . از اینکه منو فراموش نکردین ممنون 
قاصدک منم دل تنگم اما اتفاقی بود که دیر یا زود باید می افتاد . ببخش اگه ناراحتت کردم

کلمات کلیدی: خاطره
 
کمی کم پیدایی
ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳۱  

سلام .

نوشتم تا بگویم هستم

نمی نویسم تا نگوئید حراف است .

اگر سیاست از فکرم دور شود خواهم امد


 
ماهی آزاد
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۸  

آرام بود و با وقار. عادت مردم محله شده بود که هر روز صبح موقع رفتن بر سر کار او را نگاه کنندو از ارامش و زیبایی او انرژی بگیرند . لب که می گشود جز زلالی آب ، نجوایی نداشت . با هر نفسش پاکی آب را به درون می کشید . رقص اندام زیبایش موجهای کوچک را وادار به همراهی می کرد .

بله قصه ، قصه ی یک ماهی است

یک ماهی مثل همه ماهی ها

مثل همه ی موجودات

        مثل من

                مثل تو

                        مثل ما ...

هر وقت که از کنار تنگ بلورش رد می شدی بی اختیار تو را به توقفی و نگاهی میهمان می کرد و با حرکات دلفریبش چشمانت و افکارت را با خود می برد . به آرامش ، به حرکت ، به آزادی در آب

اما چه کسی از دل ماهی ها خبر دارد ...

ماهی کوچک اندیشه اش همین بود .  دیگرانی که بیرون از تنگ بلور بودند ازوی تعریف و تمجید کنند و رقصش در اب را مثال بزنند ولی هیچ کس از حصار شیشه ای دورش صحبتی نمی کرد . امان از چشمهای بی رمق که تفاوت انعکاس ازادی از میان شیشه را با عطر خوش ازادی متوجه نمی شدند .

ماهی کوچک احساس خفقان می کرد . به هرگوشه از پهنای کوچک تنگ می رفت سرش به شیشه می خورد و محکوم به بازگشت می شد . انقدر چرخیده بود که راست رفتن را داشت فراموش می کرد .

امروز صبح کاملا از این وضع پریشان شده بود . برای بیرون رفتن از حصار شیشه ای دوران خود را محکم به دیواره ی تنگ می کوبید و چون نتیجه ای نمی گرفت به سمت دیگر راهی می شد . اما پاسخ تنگ بلور همان بود : بمان

امروز صبح همه ی رهگذران متوجه ی اشفتگی ماهی شده بودند. همه فکر می کردند که او مجنون شده . یکی می گفت آب تنگ را عوض کنید . یکی می گفت برایش تکه نانی بیندازید . یکی قطعه یخی  در اب انداخت شاید گرمای تن ماهی رفع شود.

اما هیچ کدام ماهی را دلسرد نمی کرد . تمام پیشانیش کبود شده بود . حتی اب تنگ هم نمی توانست اشک چشمش را پاک کند . ضربان قبلش به واسطه ی سردی یخ و خمیر نان به شماره افتاده بودند . چند باری دهانش را باز و بسته کرد و به ته تنگ افتاده در اخرین تقلاها ، نگاهش به بالای تنگ اب افتاد . جایی که هیچ شیشه ای نبود . گرچه انجا هم به شفافیت شیشه بود ، اما نوار سبزی که دور لبه ی تنگ بسته شده بود ، گویی او را به راهی هدایت می کرد .

ماهی کوچک چند بار لبهایش را باز و بسته کرد ، اما هیچ کس نفهمید که او چه می گوید . تکیه بر کف تنگ بلوری زد و محکم به سمت بالا شنا کرد و موجهای کوچک به او یا علی گفتند . دو قطره ی کوچک که از دم ماهی روی سطح اب تنگ چکید اخرین یادگاری ماهی در تنگ بود .

ظهر که همه از کار بر می گشتند تنگ خالی بود .

هرکس چیزی می گفت . یکی می گفت ماهی بیمار بود ، ان یکی می گفت مجنون بود .

اما ارامش ماهی که در  سبزهای زمین آرمیده بود ندای دیگری داشت . ندایی که صبح روز بعد همه ی تنگ ها را خالی از ماهی کرد .

چند نکته از قلم افتاده :

1- امدن دوباره مامان حورای گلم رو به خودم و همه ی کسانی که نوشتن ایشون رو دوست دارند تبریک می گم .

2- پستی را که در مورد اجیل مشکل گشا نوشتم مثل همه ی اگر چه شعری قدیمی است اما دوستش دارم و در مورد خودم فکر می کنم لازم بود که دوباره بخونم . اگر دوستان با اوضاع جاری مناسب نمی دانند عذر من را ببخشند .

3- و اما عکسی که از جناب ایمان ملکی در پست تقدیرکجا و تدبیر کجا اوردم . بسیار دوست دارم . ایده ای توی این نقاشی هست که باید براش داستان نوشت .

در پناه خدایی که مقدر کرد ما را و تدبیر مارا - حکیم باشی

 

 


کلمات کلیدی: دل نوشته ها
 
قصیده مشکل گشا
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٢  

یادمه کوچیک که بودم هر پنج شنبه مامانی اجیل مشکل گشا می خرید و بعد از اینکه قصیده ی مشکل گشا رو روی اون می خوند توی زیر استکان می ریخت و ما بین همسایه ها تقسیم می کردیم .

مدتیه منم با کمک خاله جان و مامان بزرگ خان جان و خواهر شیرین تر از جان این کار رو از سر گرفتم .

دیدم بی مناسبت نیست که قصیده ی معروف مشکل گشا رو اینجا هم بنویسم :

 

هر که را مشکل بود حلال مشکلها علیست

در دریای حقیقت بحر بی پایان علیست

مرهم چشم موالی میخ چشم خارجی

مومنان را روز محشر رهبر و رهبان علیست

آن سرافرازی که بر کتف پیمبر پا نهاد

آنکه در منبر سلونی گفت در کیهان علیست

شاه مکه،میر یثرب،آفتاب شرق و غرب

خواجه شرع و شریعت معنی قرآن علیست

هود و لوط و خضر و الیاس و شعیب

یحیی و ادریس و لقمان،یوسف کنعان علیست

مصطفی بود شهریار و مرتضی بود شهسوار

مصطفی بود و با صفا و باطن و با جان علیست

سنبل و سرو و صنوبر ،سوسن باغ بهشت

در سرا بستان عصمت لاله و ریحان علیست

شیعیان  را روز محشر در حیات و در ممات

یاور و یاریست ، بر هر درد و غم ،درمان علیست


 
تدبیر کجا . تقدیر کجا
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۸  

دست تقدیر تو بر پیشانی پر چین ما

آن هنگام که قلم در دست من و سوگند تو جاری می گردد ، دفتر تعقل اختیار می کنم و تو بر پیشانیم می نگاری

می نویسم تدبیر ، می نویسی تقدیر

تدبیر کجا و تقدیر کجا

گویی اضداد حتی در نیازهای من  و قدرتهای تو جاری گشته . هربار که در اوج کامیابی در پرواز هستم ناگاه صاعقه ای غیر قابل پیش بینی همه چیز را بر هم می زند و گاه که در عمق نا امیدی سکوت اختیار می کنم ، در عین ناباوری ورق را بر می گرداند .

هر بار که چشمها را می گشایم ، حقایقی از درونم پنهان می شود . این بار چشمها را می بندم تا اسرار بیرون را بر من اشکار کنی .

بیا در تدبیر من و تقدیر تو نیک بنگریم . تقدیر تو بر پایه ی تدبیر توست اما تدبیر من فارغ از همه ی تقدیر هاست . نیک می دانم که جز شادکامی من نمی خواهی اما تقدیر را چه کسی می نویسد جز تو ؟

حوادث باورنکردنی روزگار تلنگری است به ما که : هی فلانی اتفاقات بد نیز گاهی هست . اما مگر نه اینکه اینها برای عبرت بشرند . باور کن که عبرت گرفتم .

کافیست قدری از تو دور شد تا  این چرخه ی معیوب دوری ، هر لحظه بین ما بیشتر فاصله بیندازد .

ای دلسوز ترین خدای روزگار که اغیار تو را در خانه ی سنگی و من تو را خویش می یابم ؛ مگر نه اینکه گفتی بخوانید تا اجابت کنم . خواندن فرا گرفتم پس گوش کن تا بخوانم :

دل تنگ لبخندهایی که تو بر لبانم جاری می کردی شده ام . لبریزم کن از خویش که بی تو هیچم

تدبیر را بر تقدیرت استوار می کنم  . اینک تدبیر من از آن تقدیر توست .

مقدر کن آنچه تو خواهی که می دانم جز شادی مخلوق نمی خواهی .

زمان تقدیر - پیشانی حکیم باشی


کلمات کلیدی: دل نوشته ها
 
ذهن را خالی کن از تشویش ها
ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٥  

چیزای خیلی زیادی توی این دنیا وجود داره که باعث می شه یک آدم مجبور به نوشتن بشه .  از راهی برای فرار از فراموشکاری گرفته تا فریاد ابراز وجود . از نبودن کسی که حرفهات رو توی گوشش نجوا کنی تا نشکستن سکوت محیط اطرافت به قیمت خسته کردن چشم دیگران .

هر کسی هم توی نوشته هاش دنبال یک هدفه و نوشته هاش رو به سمتی که خودش می خواهد سوق می ده . اخر مطلب یکی همیشه به شادی ختم می شه و اخر نوشته های یکی دیگه همیشه افسوسه .

خیلی وقتها ، خیلی وبلاگ نویس ها دست از نوشتن بر می دارن . یکی گوش برای شنیدن پیدا می کنه ، یکی خسته می شه از خوانده نشدن ، یکی وبلاگش توقیف می شه و اون یکی در اخر می نویسه : دیگه نوشتن دوست ندارم

اینا چیزی نیست که من می خواستم بگم ، فقط دنبال جملاتی می گشتم که علت این همه نیومدنم رو بگم . بعد از یک سال و چند ماه از نوشتن خیلی مایل بودم که اخر همه ی نوشته هام روزنه ای از امید در انها نهفته باشه . برای همین خیلی از دل مشغولی ها بودند که نمی تونستم بنویسم . خیلی چیزا که شاید خیلی هم مسخره و بی اهمیت باشند یا حتی خیلی مهم . اما همه ی اینا جمع شده بودند روی دلم و مانع از این می شد تا بتونم بنویسم .

 من طاقت شنیدن حکم اعدام یک دختر بی پناه را ندارم . من معنی زندانی شدن و بدنبالش آزاد شدن یک خبر نگار رو نمی فهمم.

من نمی دونم چرا وقتی امسال بیت المقدس ، پایتخت جهان عرب میشه ، همه ی فلسطینی ها ، زن و مرد، دست هم رو می گیرند و توی خیابان می رقصند ، اما ما برای اونها شیون می کنیم .

من علت پایکوبی مردم کردستان توی ایام فاطمیه رو نفهمیدم .

نمی دونم چرا از وقتی توی خانه سم سوسک کش زدم ، خونه ی بدون سوسک من چرا تبدیل به قبرستان سوسکها شده .

اخه مارک یک پرتقال به من چه ربطی داره ؟!!!

من هیچ تناسبی بین اصلاح الگوی مصرف و سال گاو ندیدم .

نمی دونم علیرغم اینکه دی وی دی رایترم رو عوض کردم چرا موقع رایت سی دی اون رو می سوزونه

نمی دونم چرا وقتی بزرگترین مشکل جامعه ی ما فقر فرهنگیه ، هیچ کس اگاه کردن مردم رو توی شعارهای تبلیغاتی خودش نمی گنجاند.

نمی دونم مرگ بر چی چی امریکا ؟

نمی دانم این معنی ازادی چیه و چقدر مهمه ؟

نمی دونم وقتی همه ی ملت ها می دانند که مهمترین علت مرگ جنگه ، چرا باز اسلحه می سازند.

نمی دونم حیوانی درنده خوتر از ما هم هست که حاضر به کشتار دسته جمعی هم نوع خودش بکنه ؟

نمی دونم سد سیون چیه و کجاست ، اما نمی دونم چرا فکر می کنم قراره برای سبز کردن یک جایی قراره یک جایی رو خراب کنه

ببخشید که درهم و بر هم می نویسم ، اما اگر عمری بود حتما توی همین هفته این چرک نویس رو حذف می کنم .

نوشتم برای اینکه خالی شوم - حکیم باشی!!!


کلمات کلیدی: اندیشه
 
رنگین کمان یک رنگ
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۱  

رنگین کمان سادگی

من و تو از یک جنس بودیم

نور ...

تو را به جلای الماس بخشیدند و مرا به پوچی بی انتهای فضا

تو هزار رنگ گرفتی  

و من هنوز بی رنگم

حکیم باشی -کمی مانده به بهار


کلمات کلیدی: دل نوشته ها